محمدتقى نورى

249

اشرف التواريخ ( فارسي )

صيداندازى چيره و روز اقبال خود را مانند شام نكال تيره ديدند ، پاى ثبات و قرارشان متزلزل و در آن وادى جان‌فرساى دل گسل دست از ستيزه كشيدهء رو به گريز نهادند « 1 » و از كمال وحشت و سراسيمگى اسب در آب انداخته ، آنچه از آب شمشير قزلباش نچشيده بودند « 2 » ( 95 الف ) غريق موجهء فنا و حريق آتش آب‌نما گرديدند . « 3 » جلادت شعاران « 4 » ركاب ظفر « 5 » انتساب به امر و اشارهء شاهزادهء « 6 » كامياب بىتحاشى اسب در آب انداخته ، به اقبال شهزادهء دشمن شكر از آن رود قلزم اثر صحيح و سالم بيرون رانده ، در قفاى هزيمتيان تاختند و به هركس مىرسيدند ، به يك ضرب تيغ آتشبار كارش مىساختند . چون جنود نامسعود تكّه تيپ بسقوگاه « 7 » خود را كه به وجود بهادران نامى و رؤساى معتبر ايشان آراستگى داشت و محل استظهار ايشان بود ، شكسته و پريشان « 8 » و مانند قلب خويش منقلب و ويران « 9 » ديدند و اكثر آنها را كشته و خسته در دشت مشاهده نمودند ، پاى قرارشان از جا دررفته ، چون روباه از نهيب شير شرزه « 10 » گريزان و با هزاران حسرت و افسوس ، وداع مال و ناموس كرده ، با جگر چاك و دل اندوهناك « 11 » به سمت دشت سراسر خطر قبچاق روان شدند . بهادران لشكر منصور در تكاميشى خصم مقهور دست و بازو گشاده ، به هركس مىرسيدند به طرفة العينى امان نداده ، در قفاى مسافرين به اسفل سافلين مىفرستادند . آن‌قدر كشته در آن صحرا افتاده بود كه محاسب وهم از احصاى آن عاجز بودند . « 12 » سرداران و امرا نيز به موافقت لشكر از طژن گذشته به قدر چهار پنج فرسنگ در صحرا تعاقب هزيمتيان نموده ، از كشتن و بستن و انداختن تقصيرى نكرده ، جمعى كثير در آن بيابان هولناك عرضهء شمشير و اسير غازيان

--> ( 1 ) . مج : آوردند . ( 2 ) . مج : شمشير پردلان قزلباش جان از آن ورطهء هولناك بيرون بردند . ( 3 ) . مج : گشتند . ( 4 ) . مج : جلادت‌منشان . ( 5 ) . مج : نصرت . ( 6 ) . مج : شهزاده . ( 7 ) . ملك : « بسقوگاه » ندارد ؛ ( جاى خالى ) مج : بصوگاه . ( 8 ) . مج : ويران . ( 9 ) . مج : پريشان . ( 10 ) . مج : نهيب شرزه شيران عرصه دغا و پلنگان معركه هيجا . ( 11 ) . مج : با جگر خسته و دل بريان مجروح و نالان . ( 12 ) . مج : محاسب وهم دو اسبه به سرحد عدد ايشان نمىرسيد .